یادت باشد هرسلامی جوابش عاشقانه نیست ،روح عریانت رابه دل عریان ببخش............
واز آن لحظه بود که دلم را از پشت پنجره کوچک آبی رنگ به بیرون صادر می کردم وتمام لحظه هایم راآن کلید های پلاستیکی حک می کردند.روزها انگشتانم با سرعت روی کلیدها می دویدندتا حرف های دلم را برایش بگویند وداغی حرف هایش را که روحم را صفا می داد از پشت پنجره الکترونیکی بخوانم .به قول خودمان حرف هایمان از جنس بلور بود.فقط یک حضور را کم داشت.دل سپرده بودم به چند قطعه پلاستیکی که تمام زندگی ام را شکل می دادوحرف هایی که دلم می خواست از دیگران بشنوم،اوبه من می گفت.عادت کرده بودم ساعت ها بنشینم تا او برایم با کلید های رنگی وفونت هاوشکل های زیبا رویاهایم راشکل دهد.شاهزاده ای با اسبی سفید ومن نیز منتظرآن تا بیاید ومرا به سرزمین آرزوها ببرد.او با حرف هایش آسمان دلش را به نام من کرده بود.او از عشق می گفت واز باران ونوازش روح ومن گرم تر از او جواب می دادم.حیات حرف هایمان یک کلید send بود که با فشردن آن ،لحظه هایمان پر ازشور می شد. او از ستاره می گفت.از رود،از صدای ارامش ،از من که در اوجاری بودم ومن از کویری که تشنه حرف هایش بودوسیراب می گشت .حرفی از بی وفایی نبود،روزها رابه امید ان صفحه کوچک وحرف های بزرگ می گذراندم تا conect شوم....وچه کسی گفته است عشق را نمی توان راحت پیدا کرد.من ان را در گوشه ای ازصفحه مانیتورپیدا کرده بودم.بدون دیدن عاشق شده بودم وزیباترین لحظه ها را برای هم می فرستادیم . سبزترین رویش عشق رابه یکدیگر هدیه می کردیم .بی انکه بدانیم کیستیم واز کدام دیاریم ومن سرمست از این همه دلبرانه.چشم هایم را با حرف هایش شسته بودم تا جور دیگری ببینم.گفته بودیم بدون یکدیگراسمان رنگ دیگر داردوزمین دیگر مال ما نیست .اگر نباشیم زمان به خاطر ما سکوت می کند...... دیگر دلتنگی بود که گریبان روزهایم رامی فشرد.آن روزهای افتابی بدون حضور او تبدیل شده بود به ابرهای سیاه باران زا که هر روز هوس گریه پنهان می کرد.طاقت هاطاق شده بود.حوصله ها دیگشان به جوش آمده بودتا ان که دیدمش ،با شاخه گلی در دست ایستاده.مثل همان شاهزاده ....پیمان بستیم که بمانیم وشریک روزهای هم باشیم وبا هم مثل دو کبوتر،دو مرغ عشق.از ان روز فریادهایی بود که دروازه گوش هایم را به رویشان بستم.به هرمخالفتی برچسب حسادت زدم وگذشتم.نگاه های نگران مادر رابه هیچ قیمتی نخریدم واز قهر پدر گذشتم وبه تمام کسانی که مصلحت را ازدید من فقط برای خود می دانستند،لبخندی تحویل دادم وراهی شدم .راهی که هیچ رهروی تابه حال به اخرش نرسیده بود.کم کم عشق ها رنگ وبوی خود را از دست دادند .ان روز های پر از بلبل وگل،پرشد ازکرکس وخار.بیابانی پر از سنگلاخ های نامهربانی،نیش،زخم ودرد،بدون هیچ مرهمی.آن کشته های پشت صفحه آبی کامپیوتر که حاضر بودند جانشان را برای نگاه هم فدا کنند،دیگر دست هایشان بوی آشنایی نداشت.دل ها قهر کرده بودند،آسمان آبی زندگی شان سیاه سیاه سیاه شده بود.کم کم گل هاپژمردند،ستاره ها دیگر چشمک نزدند وآفتاب دیگد حضوری در میان آن هانداشت.همه چیز سرد بود وسرد.لحظه ها بوی تکرار گرفته بودند.بوی نامردی،خیانت وآبرو تنها چیز ریخته ای بود که نمی شد آن راجمع کردوشعله چت خرمن وجودم را سوزاند ومن تمام هستی ام را به پای یک انتخاب نااگاهانه باختم .در یک قمار نابرابر که بی انصافی است اگر پای سرنوشت بگذارم.چشم هایت را باز کن گلم.بهای عشق بهای سنگینی است.دلت را به نگاه عاشق نفروش.به یک روح عاشق بفروش،به یک وجود عاشقانه.
/2na6ws4.jpg)
/48ck4rq.jpg)
/New%20Folder%20(1)/ILOVEYOU.gif)







/2urbll4.gif)












و پیروزمندانه فریاد زد:خانم... بیا بالاخره سوسک را کشتم!
/New%20Folder%20(1)/lk.gif)
/25.gif)
/11.gif)
/8.gif)
/79.gif)
/blushsmiley.gif)
/Fany/Asal.jpg)
/66.gif)
/59.gif)

/New%20Folder/MANZAREH/Love/MNLL/Love3.jpg)
/a3kp68.jpg)

